رفتی نیامدی و سفر دلفریب شد
نا اشنای کوچه پشتی رقیب شد
تاریخ اشنایی ما را بهم زدند
تقویم روی میز تو با من قریب شد
دل را به جرم پرسه زدن دار می زنم
میرم ترین نگاه تو بهم صلیب شد
ان جمعه ها که نبودی به نام عشق
فالی گرفتم ایه ی امن یجیب شد
یادش بخیر لحظه ی اخر سبد سبد
گل بود و خنده بود و نگاهت که سیب شد
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 11:22  توسط اریا
|
نامه ای از طرف خدا
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد، از من تشکر کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی، وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی نکردی!!!
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید فردا کمی هم به من وقت بدهی!
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید...
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا 
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 10:49  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:32  توسط اریا
|
شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه
زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه
شبها که بغض می کنی به مرز مرگ می رسم
به گریه کوچ می کنم ببین چقدر بی کسم
دریایی از آرامشی من طرحی از خروش رود
زیباترین شعر جهان چشمای غمگین تو بود
ما از کدوم ساعت شب درگیر این تولدیم
که دیر به هم رسیدیم و بی وقفه شکل هم شدیم
تو که به غنچه کردن گلای باغچه دلخوشی
از عمق خاکستر شب چگونه شعله می کشی
فرصت بده گریه کنم که بی نهایت عاشقم
فکر گریز از شب و توفان این دقایقم
بگو کجای زندگیم گم شده بودی عشق من
که خاطرات من همه در تو خلاصه می شدن
شبها که بغض می کنی دنیا سکوت می کنه
زمان به صفر می رسه زمین سقوط می کنه
شبها که بغض می کنی به مرز مرگ می رسم
به گریه کوچ می کنم ببین چقدر بی کسم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:24  توسط اریا
|
من اینجام ، کنار این همه زیبایی ... و تو تنهایی
دلم برای تنهایی تو می سوزد ، و خود آشفته ام از این خوش گذرانی
با من باش ، با من بیا و بمان ، که من بدون تو
به روزگار ، تلخ ، سرد ، اندوه وار
فقط نگاه می کنم ...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:21  توسط اریا
|
وقتي سحر پر مي شه از ناز نگاه نسترن
وقتي تو جشن گم شدن پرستوها پر مي كشن
انگار دوباره لحظه ها آبي و رويايي مي شن
دوباره تو دل دل شب قصه شروع مي شه و من
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:16  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:13  توسط اریا
|
وقتي ستاره مي شكفه تو دست سرخ پنجره
وقتي شب از حادثه بارون و بوسه مي گذره
وقتي سكوت سايه ها آينه به آينه مي شكنه
وقتي كه خورشيد مي ره و دريا رو آتيش مي زنه
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:9  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 19:0  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:56  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 18:55  توسط اریا
|
زندگي بد نيست
بد ماييم که درآنييم
زندگي بودن و خواستن است
ما نخواستيم و نبوديم
زندگي آب روان است به دريا
ما روانيم بدريا کي رسيم؟ خدا ندانيم
زندگي شمع دل افروز جهان است
ما جهانيم که پروانه آنيم
زندگي باور شيرين زمان است
ما زمانيم که يک لحظه نمانيم
من ندانم زندگي از من چه مي خواهد دگر
آنچه مي خواهد ز ما خود نگفت و ما ندانيم
زندگي نسيم درياست که يک لحظه نماند
ما نسيميم که در اين دريا نمانيم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 17:22  توسط اریا
|
دلم را هیچکس باور نداشت / هیچکس کاری به کار من نداشت
بنویسید بعد مرگم روی سنگ/ با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ
او که خوابیده است در این گور سرد/بودنش را هیچکس باور نکرد
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:59  توسط اریا
|
سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی / شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی
آه باران من سراپای وجودم آتش است / پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:51  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:45  توسط اریا
|
اونکه نخواست پیشم باشی باید خودش صبرم بده
خدا گرفتی عشقمو جواب قلبمو بده
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 16:10  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:55  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:53  توسط اریا
|
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:50  توسط اریا
|
به ياد تو شبو پر از اندوه ماه مي كنم
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 15:49  توسط اریا
|
بگذار بگريزند
لحظه ها را مي گويم پروانه ها را
مخواه که آنان را بگيري
مخواه که آنان را نگه داري
که هر چه که هست جاودانه نيست
اگر نمي رفتي
نمي دانستم که دوستت دارم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:46  توسط اریا
|
بايد خريدارم شوي،تا من خريدارت شوم
وز جان و دل يارم شوي،تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران،بازيچه ي بازيگران
اول به دام آرم تو را،وانگه گرفتارت شوم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:44  توسط اریا
|

بچه ها شوخي شوخي سنگ ميزنند
گنجشک ها جدي جدي مي ميرند
آدم ها شوخي شوخي زخم مي زنند
و قلب ها جدي جدي مي شکنند
تو شوخي شوخي لبخند مي زني
و من جدي جدي عاشق مي شوم
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت 15:37  توسط اریا
|

از دست من بر نمياد يک روز از تو جدا باشم
حالا که پا بند تو ام نمي تونم دست بکشم
تو پاره جون مني زندگي بي تو نمي شه
به جاي دل تو سينه ام کاشکي تو بودي هميشه
واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده
مي دوني ديوونتم . پس رنج بسيارم نده
من اگه ديوونه ام ديوونه روي تو ام
آشيون پاشيده از سر گشته روي توام
تو منو تنها نذار از غم دوريت مي ميرم
نمي تونم عطر تو از راه گلها بگيرم
واي منو آزارم نده يه قلب بيمارم نده
مي دوني ديوونتم پس رنج بسيارم نده
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:7  توسط اریا
|
به من ترانه اي بده از صبح پرواز و نياز
از اشك و شبنم و نسيم دنياي تازه اي بساز
به من دوباره پل بزن معجزه ي رنگين كمون
كه من بدون تو به شب به سايه ها به آسمون
فقط نگاه مي كنم فقط نگاه مي كنم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:1  توسط اریا
|
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست
تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم
تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست
تنهايي را دوست دارم زيرا
در کلبه تنهاييم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 17:0  توسط اریا
|
سنگي ترك مي خورد
آواز شوم جغد ها
لالايي ستون هاي قد خميده مي شود
صداي پاي سكوت
غرور آدمها را له مي كند
آدمها از استخوانها قصر مي سازند
قصرها ترك مي خورند
سنگها سينه سرد قبرها مي شوند
و آدم ها استخوان
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:57  توسط اریا
|
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:55  توسط اریا
|
کاش نمي گفت مسافره
تو اين زمونه عابره
کاش نمي گفت نگاه من
واسش تو دنيا نادره
کاش نمي گفت يه عالمه
توي دنيا براش غمه
کاش نمي گفت بوسه ي من
واسش مثل يه مرهمه
کاش نمي گفت که سرنوشت
هر چي که خواست براش نوشت
کاش نمي گفت يعني ميشه
اونم بره توي بهشت!؟!؟!؟
کاش نمي گفت مرگ هم داره
واسش بهونه مياره
کاش نمي گفت با چشم خيس
تا به ابد دوستم داره
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:53  توسط اریا
|
سوگند به موي توكه از كوي تو رفتيم
از كوي تو آشفته تر از موي تو رفتيم
بگذار تا بمانند حريفان همه چون ريگ
ما آب روانيم كه از كوي تو رفتيم
وصل توبه آن منت جانكاه نيرزيد
تا دوزخ هجر تو زمينوي تو رفتيم
اي عود شبي ما وتو را سوخت به بزمي
هنگام سحر حيف كه چون بوي تو رفتيم
زين بيش نمانديم كه آزار تو باشيم
چون عاشقي ودوستي از كوي تو رفتيم
اين راه خم اندر خم چون موي سيه را
بي پرتو آن چهره ي دلجوي تو رفتيم
گفتيم كه رفتيم ،كجا؟آه چو خطي
در دايره از سوي تا سوي تو رفتيم
گفتيم كه رفتيم ،كجا؟آه چو خطي
در دايره از سوي تا سوي تو رفتيم
+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 16:50  توسط اریا
|